تبلیغات

عاشقانه،شعرعاشقانه،وبلاگ عاشقانه،سایت عاشقانه،جملات عاشقانه - مطالب ابر عشق

لطفا برای حمایت از این وبلاگ بر روی 1+ کلیک کنید

صدا،فروغ فرخزاد،شعر،اشعار فروغ فرخزاد،عصیان

فروغ فرخزاد

صدا


در آنجا ، بر فراز قلهء کوه

دو پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر

صدایم را خدا خواهد شنیدن

 

بسوی ابرهای تیره پرزد

نگاه روشن امیدوارم

ز دل فریاد کردم کای خداوند

من او را دوست دارم ، دوست دارم

 

صدایم رفت تا اعماق ظلمت

بهم زد خواب شوم اختران را

غبارآلوده و بیتاب کوبید

در زرین قصر آسمان را

 

ملائک با هزاران دست کوچک

کلون سخت سنگین را کشیدند

زطوفان صدای بی شکیبم

بخود لرزیده، در ابری خزیدند

 

ستونها همچو ماران پیچ در پیچ

درختان در مه سبزی شناور

صدایم پیکرش را شستشو داد

ز خاک ره،درون حوض کوثر

 

خدا در خواب رؤیا بار خود بود

بزیر پلکها پنهان نگاهش

صدایم رفت و با اندوه نالید

میان پرده های خوابگاهش

 

ولی آن پلکهای نقره آلود

دریغا،تا سحر گه بسته بودند

سبک چون گوش ماهی های ساحل

به روی دیده اش بنشسته بودند

 

صدا صد بار نومیدانه برخاست

که عاصی گردد و بر وی بتازد

صدا میخواست تا با پنجه خشم

حریر خواب او را پاره سازد

 

 

صدا فریاد میزد از سر درد

بهم کی ریزد این خواب طلائی ؟

من اینجا تشنهء یک جرعه مهر

تو آنجا خفته بر تخت خدائی

 

مگر چندان تواند اوج گیرد

صدائی دردمند و محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدایم از "صدا" دیگر تهی بود

 

ولی اینجا بسوی آسمانهاست

هنوز این دیده امیدوارم

خدایا این صدا را می شناسی؟

من او را دوست دارم ، دوست دارم



کتاب شور و عشق زندگی


ویژه خانمها و آقایان

آیا می دانیدخوشبختی و سعادت در چیست؟

آیا تا کنون با عشق زندگی کرده اید؟

آیا دوست داریدعشق واقعی را در زندگی تجربه کنید؟

آیا پس از سالها زندگی،تا کنون معنای عشق را فهمیده اید؟

عشق از هر نیرویی در زندگی به مراتب بسیار گسترده تر و پر جاذبه تر است که همه ما می توانیم در زندگی شخصی و اجتماعی خود آنرا به دیگران منعکس کنیم.عشق هرگز آمیزه ای از خصوصیات یا ویژگیهایی نیست که بخواهیم آن را بدست آوریم یا آرزویش را داشته باشیم.عشق منشایی از درون است که انرژی آن بسیار قدرتمندتر از هر نیروی انرژی زایی است اما عشق در عین حال بسیار پرعاطفه و مهربان است.اگر به عشق اجازه جریان در زندگی را بدهید بطور قطع خواهید توانست هر نوع تجربه و برخورد فوق العاده ایی را از معنا و مفهوم زندگی کسب کنید.عشق روزنه ای از امید است که دریچه زندگی را با گرانبهاترین گنجینه های آن بر روی ما می گشاید.تجربه عشق، درست مثل اینست که هدیه ای گرانبها، به خود و دیگران هدیه کرده باشید.


 



 

 

احمد شاملو

 

در این بن بست...
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی "دوستت دارم"
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست،نازنین!
و عشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ و سرما
آتش را
به سوختبار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به اندشیدن خطر مکن.
روزگار غریبی ست،نازنین!
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
بر گذرگاه ها
مستقر.
با کنده و ساطوری خون آلود
روزگار غریبی ست،نازنین!
و تبسم را بر لب جراحی می کنند
و ترانه را
بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن ویاس
روزگار غریبی ست نازنین!
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.
31 تیر 58



 

حافظ،غزلی بسیار زیبا از حافظ شیزازی،غزلیات حافظ

حافظ شیرازی

زان یـــار دلنـــوازم شـکـریـســـت بــا شکــایـت

گـر نـکتــه دان عشقی بشنــو تـو ایـن حکـایـت

بــی مــزد بود و منـت هـــر خـدمتـی که کـردم

یـــا رب  مبـــاد  کـس را  مخــدوم  بی عـنــایت

رنــدان  تشنـه لب  را  آبـی  نمـی‌دهــد  کــس

گــویی ولی شنــاسـان رفـتـنــد از ایــن ولایــت

در زلف چـون کمنــدش ای دل مـپـیــچ کـان جـا

سـرهـا بـریــده بیـنـی بی جــرم و بی جنــایـت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جــانـا  روا  نبــاشــد   خــون ریـــز  را  حمــایت

در ایـن شـب سیــاهـم گـم گـشـت راه مقصود

از گـوشــه‌ای بــرون آی  ای کــوکـب هــدایــت

از هــر طــرف  کــه رفتــم جــز وحشتـم نیفزود

زنــهار از  ایــن  بیــابـان  ویـن  راه  بی‌نهــایـت

ای آفتــاب خــوبــان  می‌جــوشـــد  انــدرونــم

یـک ســاعتــم بــگنـجـــان در ســایه عنــایـت

این راه را نهـــایت صــورت کجــا تـــوان بسـت

کـش صد هــزار منزل بیــش است در بــدایت

هــر چنــد بـــردی آبـــم روی از درت نـتــابــم

جــور از حبـیـب خوشتــر کــز مــدعی رعایـت

عشقت رسد به فریـاد ار خود به سان حـافظ

قــرآن  ز  بــر  بـخـوانـی  در  چــارده  روایــت

 



 

هوشنگ ابتهاج


سراب

 

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
 
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم

…www.ganjnama.ir…
 
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
 
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
 
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
 
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
 
وز خویش می ربود
 
از دور می فریفت دل تشنه مرا
 
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
 
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
 
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
 
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
 
بنما کجاست او


…www.ganjnama.ir…



 

سهراب سپهری


می خروشد دریا

هیچكس نیست به ساحل پیدا

لكه ای نیست به دریا تاریك

كه شود قایق

اگر آید نزدیك .

…www.ganjnama.ir...

مانده بر ساحل

قایقی، ریخته بر سر او،

پیكرش را ز رهی نا روشن

برده در تلخی ادراك فرو .

هیچكس نیست كه آید از راه

و به آب افكندش

و در این وقت كه هر كوهه آب

حرف با گوش نهان می زندش،

موجی آشفته فرا می رسد از راه كه گوید با ما

قصه یك شب طوفانی را .

رفته بود آن شب ماهی گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوند داشت

با خیالی در خواب

…www.ganjnama.ir...

صبح آن شب، كه به دریا موجی

تن نمی كوفت به موجی دیگر

چشم ماهی گیران دید

قایقی را به ره آب كه داشت

بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر

پس كشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای كه هست

در همین لحظه غمناك بجا

و به نزدیكی او

می خروشد دریا

وز ره دور فرا می رسد آن موج كه می گوید باز

از شبی طوفانی

داستانی نه دراز

…www.ganjnama.ir...

 





 

خاطرات

 

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

 

باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یك مشت هوس
باز من ماندم و یك مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
كه سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشك
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از كف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت

 

www.bia2eshghi.ir



 

اگر برای لحظه ای خداوند فراموش می کرد که من پیر شده ام و به من کمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه را که فکر می کنم بازگو نمی کردم، بلکه تأمل می کردم بر تمام آنچه که بازگو می کنم

چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم

کم می خوابیدم و بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می دانستم که هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندم، ۶۰ ثانیه نور را از دست می دهیم.

به رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند… بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران می خوابند… گوش می دادم هنگامی که دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی شکلاتی لذت می بردم

اگر خداوند به من کمی زندگی می داد، به سادگی لباس می پوشیدم. صورتم را به سوی خورشید می کردم و نه تنهـا جسم، که روحم را نیز عریان می کردم

خدای من!! اگر قلبی داشتم نفرتم را بر یخ می نوشتم و منتظر طلوع خورشید می شدم… با اشک هایم گل های رز را آب می دادم تا درد خارها و بوسه ی گلبرگهـایشان را احساس کنم

... به ادامه ی مطلب مراجعه کنید ...


ادامه مطلب


 

عاشقانه


بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آم كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

 www.bia2eshghi.ir

 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

-        ” از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

 

www.bia2eshghi.ir


... برای مشاهده ی متن کامل به ادامه ی مطلب مراجعه کنید ...


ادامه مطلب


 

عاشقانه،اخوان ثالث
خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هرسو میدوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وزمیان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته و سوزان
میكنم فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را كه من
بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را
كه پروردم
به دشواری در دهان گود
گلدان ها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های
فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبك شب
من بهر سو می دوم گریان

شعر کامل در ادامه ی متن قرار دارد


ادامه مطلب


 

عاشقانه

www.malas3.mihanblog.com
لطفا برای دیدن تمامی تصاویر به ادامه ی متن مراجعه کنید

سری چهارم تصاویر عاشقانه





ادامه مطلب


 

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

اشعار هوشنگ ابتهاج

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه كه از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیك است
كه چو بر می كشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همین یك قدمی می ماند
كورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
كه هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من كه چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است كه هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟


مابقی شعر را می توانبد در ادامه ی مطلب مشاهده کنید



ادامه مطلب،ادامه مطلب،ادامه مطلب


 

باز آی كه باز آید عمر شده‌ی حافظ

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

مست از می و می‏خواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شكل مه نو پیدا

و ز قد بلند او بالای صنوبر پست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

و ز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چون او برخاست

و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوش‌بو شد در گیسوی او پیچید

ور وسمه كمانكش گشت در ابروی او پیوست

باز آی كه باز آید عمر شده‌ی حافظ

هـر چنـد كه ناید باز تیری كه بشد از شسـت



 

  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

عاشقانه،شعرعاشقانه،وبلاگ عاشقانه،سایت عاشقانه،جملات عاشقانه

ن عاشق


آخرین پست ها


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :