دل در دست محبوبی گرفتار

 و سر در کوچه باغی بر سر دار

از این بیهوده گردیدن چه حاصل ؟

پیاده می شوم ، دنیا نگهدار

 غروب عاشقانه 

الهی از تو شرمنده ام که بندگی نکردم و از خودم شرمنده ام که زندگی نکردم و از مردم شرمنده ام که اثر وجودیم برای ایشان چه بود .

الهی از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جن شرمنده ام حتی از روی شیطان شرمنده ام که همه در کار خود استوارند و این سست عهد ناپایدار .

الهی خوشا به حال کسانی که لذات جسمانی شان عقلانی شد .